کدخبر :332330
16 بهمن 1404 - 10:16

قهر من و برادرم مادرم را نابود کرد

لجبازی های من و برادرم به خاطر دعوای کودکان تا آن جا پیش رفت که به قهرهای کینه توزانه انجامید و در این میان فقط مادرم را از دست دادیم و ...

متن خبر

به گزارش سیتنا، زن ۴۵ ساله که سفره درد دل هایش را دراتاق مشاور کلانتری گلشهر مشهد گشوده بود با بیان این ماجرا ادامه داد: من دومین فرزند ازیک خانواده ۸ نفره بودم. پدرم که راننده خودروهای سنگین بود بعد از بازنشستگی به مسافرکشی با خودروی سواری پرداخت تا مخارج و هزینه های خانواده را تامین کند. در این میان من و یکی از برادرانم گاهی با یکدیگر مشاجره داشتیم اما این موضوع طبیعی مانند همه خانواده ها بود. مشکل اصلی زندگی ما از روزی آغاز شد که هر دوی ما ازدواج کردیم و دیگر به عنوان مهمان به خانه مادرم می رفتیم.

دریکی از همین روزها بود که پسر من در بازی های کودکانه، پسر برادرم را کتک زد و سرش خونی شد. ما بلافاصله او را به مرکز درمانی رساندیم و پرستاران سر برادرزاده ام را بخیه زدند اما خدا را شکر مشکل خاصی نبود. در این شرایط زن برادرم که بسیار عصبانی شده بود به سوی پسرم حمله کرد و او را به شدت کتک زد. همسر من هم که این وضعیت را دید از شدت خشم نتوانست خود را کنترل کند و او هم زن برادرم را کتک زد!

خلاصه یک دعوای کودکانه به دخالت و درگیری بزرگ ترها انجامید و نزاع وحشتناکی شروع شد. ازآن روز به بعد من و برادرم با یکدیگر قهر کردیم و از خانه مادرم بیرون آمدیم. حالا دیگر کینه و کدورت ها در حالی اجازه آشتی خانوادگی را نمی داد که دیگران هم آتش بیار معرکه شدند و به شعله های این آتش کینه ورزانه دمیدند.

از سوی دیگر مادرم مدام التماس می کرد که کدورت ها را کنار بگذاریم و با هم آشتی کنیم ولی نصیحت های دلسوزانه و تمناهای او هم بی فایده بود چراکه لجبازی های من و برادرم حدی نداشت و بدگویی ها و بدرفتاری های ما با برداشت های اشتباه و سخن چینی ها همچنان ادامه داشت. در این میان فقط مادرم غصه می خورد و آرزو می کرد که روزی دوباره بر سر یک سفره دور هم جمع شویم. این ماجرا چند سال ادامه یافت تا این که بالاخره مادرم به خاطر همین غصه های استرس زا، دچار بیماری سرطان شد.

وساطت افراد مختلف نیزتاثیری در رفتارهای من و برادرم نداشت و تنها پدرم در کنار مادرم باقی مانده بود و از او مراقبت می کرد. مادرم برای چندروز به خانه برادرم رفت و من تنها او را درکوچه و خیابان می دیدم تا این که من به اصفهان مهاجرت کردم و مادرم مدتی برای انجام شیمی درمانی به خانه ام آمد. وقتی برادرم برای دیدن مادرم به خانه ما می آمد، شوهرم قسم می داد که با برادرم و همسرش روبه رو نشوم. من هم برای آن که آن ها را نبینم به منزل دوستانم می‌رفتم تا این که حال مادرم وخیم شد و پزشکان از بهبودی او قطع امید کردند ولی او مدام یک جمله می گفت: «آخرین آرزویم این است که با هم آشتی کنید و بازهم برسر یک سفره جمع شوید!»

بالاخره با اصرار مادرم و وساطت پدرم، ما با یکدیگر آشتی کردیم و برادرم چندبار به منزل من آمد. در این شرایط بود که مادرم لبخند زنان به بیرجند بازگشت ولی دو هفته بعد درحالی از دنیا رفت که آخرین جمله اش این بود: «قهر شما مرا نابود کرد!»

من وقتی این جمله را از زبان مادرم شنیدم، خیلی متاثر شدم و به گذشته افسوس خوردم ولی دیگر مادری در کنارم نبود که سنگ صبورم باشد! نمی دانم غرور بیجا، لجبازی، خبرچینی و یا دخالت دیگران در این ماجرا باعث شد تا این گونه عذاب وجدان بگیرم. فقط این را می دانم که هیچ چیزی ارزش غصه های مادرم را نداشت ای کاش ...

انتهای پیام

نظرات خود را با ما درمیان بگذارید

افزودن دیدگاه جدید

کپچا
CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.