به گزارش سیتنا از ایرنا، صبحی آرام در حال آغاز بود، اما آسمان میناب ناگهان تیره شد؛ صدای مهیب انفجار، دیوارهای دبستانی را لرزاند که دیروز با شعر، دعا و خنده پر شده بود، کودکانی که هنوز نوشتن را بهسختی یاد گرفته بودند در لحظهای کوتاه، از دنیا بریدند و به ملکوت پیوستند.
بوی دود و خاک با عطر مداد رنگیها در هم آمیخته و دفترهای مشق، در میان آوار جان میدهند.
دانش آموزانی که دیروز با شعف و خنده به کلاس رفتند حالا تنها سکوت سهمشان شده است، در حیاط مدرسه شجره طیبه میناب، صندلیهای کوچک به خاک آغشتهاند و دفترچههایی که در باد ورق میخورند.
میناب در ماتمی سنگین فرو رفته است؛ صدای شیون مادران از کوچههای خاکی شهر به آسمان رسیده و دل هر انسانی را میلرزاند.
بیمارستان میناب، لبریز از پیکرهای کوچک پارچهپیچشده است؛ پدران، بیصدا کنار در ایستادهاند، گویی میان بیداری و کابوس ماندهاند.
مادران، با چادرهای خاکی، پیکرهای سبک فرزندانشان را در آغوش میگیرند و آرام لالایی میخوانند؛ این لالاییها، زمزمه بیپایان رنج است؛ سوگی که تاریخ فراموش نخواهد کرد.
میناب امروز در میان آتش و اشک ایستاده اما تسلیم نشده است؛ در کنار خرابههای دبستان دخترانه، مردان و زنان شهر جمع شدهاند، شمع روشن میکنند، دعا میخوانند و عهد میبندند که یاد این فرشتگان کوچک را زنده نگه دارند.
کودکان شهر، با چشمانی پر از اشک و اندوه با سکوت، به عکس دوستانشان خیرهاند؛ دنیا برایشان دیگر رنگی ندارد، اما در نگاهشان هنوز جرقهای از مقاومت و امید میدرخشد.
وجدان جهانی اگر بیدار است، باید صدای میناب را بشنود؛ صدایی که از میان آوار، از دل خاک، از گلهای پرپر گلدانهای کوچک برمیخیزد و فریاد میزند: «کودکان، سلاح نبودند و لبخندشان، تهدید نبود».
فرشتگان کوچک مینابی به آسمان رفتند تا در آغوش امن خدا، رویاهای ناتمامشان را ادامه دهند.
انتهای پیام