کد مطلب: 

240539
آتش به زندگی ام افتاده است و نمی دانم چرا به چنین سرنوشت شومی گرفتار شدم. از روزی که همسرم فوت کرد مشکلات زندگی ام یکی پس از دیگری شروع شد.
سروسر ناجور مرد جوان با زن بابایش

به گزارش رکنا، دختر و پسرم که هر دو سر و سامان گرفته اند برایم دلسوزی عجیبی می کردند و با اصرار وادارم کردند ازدواج کنم. من پس از گذشت یک سال به خواستگاری خانمی رفتم که از شوهرش طلاق گرفته بود و دخترم با اطمینان از او تعریف می کرد و می گفت سال هاست که مرجان را می شناسد.

مرد ۵۶ ساله در دایره اجتماعی کلانتری افزود: نمی خواستم تن به این ازدواج بدهم اما دختر و پسرم می گفتند این زن ۲۸ ساله با شور و نشاط جوانی اش می تواند به خانه و زندگی ام رونق بدهد. از طرفی چون او بچه کوچکی دارد بعد از فوتم نیز حقوق بازنشستگی ام می تواند آینده این کودک ۶ ساله را تامین کند. من بالاخره با مرجان ازدواج کردم و او تمام شرایطم را پذیرفت. اما در کمتر از یک ماه مشکلات ما آغاز شد. مرجان خجالت می کشید مرا به عنوان شوهرش به کسی معرفی کند و خیلی پرخاشگر و عصبی شده بود.

او برخوردهای بسیار تحقیرآمیزی داشت و من که از ابتدا می دانستم این ازدواج با ۲۸ سال تفاوت سنی عاقبتی نخواهد داشت از فرزندانم خواستم تا شرایط طلاق ما را فراهم کنند. ولی دختر و پسرم معتقد بودند به خاطر حفظ آبروی خانوادگی مان هم که شده باید کوتاه بیایم و به همسر جوانم نیز باج بدهم تا سر و صدایی بلند نشود.

حدود ۱۵ ماه به هر سختی و مشقتی که بود گذشت و در این مدت واقعا از نظر روحی و روانی آسیب جدی دیده بودم. اما اشتباه من در انتخاب همسر و ازدواج با این زن جوان خیلی برایم گران تمام شد چون از مدتی قبل متوجه شدم مرجان با پسر جوانم سر و سری دارد. با روشن شدن این مسئله عروسم طلاق گرفت و زندگی فرزندم نیز نابود شد.

من که دیگر تحمل چنین شرایطی را نداشتم تقاضای طلاق دادم ولی حالا با این سن و سال مجبورم سرمایه یک عمر زندگی ام را که یک خانه است دو دستی به این زن تقدیم کنم چون خانه را درزمان عقد به عنوان مهریه به نام او سند زده ام.

انتهای پیام

دسته بندی: 

برچسب: 

افزودن دیدگاه جدید

اشتراک در خبرنامه

یادداشت